لبخند الحان

منظومه ی شمسی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-...
23 اسفند 1389

قصه ی من و مامان

قصه من و مامان اسم   من  رژینا  است  من  یه روز رفتم مدرسه وقتی رفتم مدرسه  کیف  ها  کتاب  ها  را  سرِ  جاش  میذاریم  یک  روز  رفتم  دمباله  کی فم  کی کی کی کی کی   کیفم اما دیگر  سر  جاش    نبود  چرا  چون  که  توی  خانه  جایش  گذاشته  بودم  ...
12 اسفند 1389

قصه ی باغه من و بابام ومامانم

یک روز من و بابام رفتیم توی حیاط توی حوض یک ماهی داشتیم  ماهی رو آقا کلاغه می خوا ست بخورد بعدش به بابام گفتم گردو داریم بدیم به کلاغه که ماهی ما رو نخوره اگر گردو نداریم پنیر که داریم اگرپنیرنداریم صابون که داریم حتما که داریم  خب چی داریم هر چی داریم فوری میاریم اگر هم هیچی نداریم ماهی کشته میاریم آقا کلاغه بخوره دست از سر حوض قشنگمون برداره حالا چه کنیم چکار کنیم آقا کلاغه فرار کنه ...
7 اسفند 1389

لالایی

لالایی لالایی نازنینم لالا             تا می خوابی پرهای بالشت تو رو می بره بالا تشکت تو رو تاب می ده   تو رو میندازه بالا     میری تو بغل پرها پرهای بالشت با تو پرواز می کنن و تو بال در میاری و می شی فرشته و می توانی بری همه جا حتی تو بدن خورشید   این نقاشی شعر لالایی است که من در paint کشیدم ...
4 اسفند 1389